بهاره دختری از نخلستونای گرم جنوبدرود بر همدل آریایی |
||



















گذشتن از لحظه های سرد و بی روح آزارم می داد نه تحمل سردی زمستان بی فروغ
و من در انتهای کوچه تنهایی با لبخندی پژمرده خاطره های به وهم آلوده را مرور می کردم
کدام ابر با سخن خود عشق را می گریاند
کدام ناسپاس پاداش مهر مهرگان را نداده است و امروز دیروز نیست
و امروز اندیشه ما به سوی هیچ می رود حیران وسرگردان
نمی دانم تاوان کدامین گناه را باید پس بدهم . نمی دانم به چه دلیل باید اسیر غم شوم
خیالم اینست : سرنوشتم در کوچه های افسانه ای به بن بست رسیده اند خاموش بی وصدا
ولی روشن رو به آینده و تنها
گذشتن از لحظه های سرد و بی روح آزارم می داد نه تحمل سردی زمستان بی فروغ





















نمی دانم از خوبی تو بنویسم یا بدی روزگار
ولی هر چه بود به خواب صبح بهاری شبیه بود
پرده بلورین صورتت همان تابش قلب آفتاب بود
که در آن آیینه برابر ستاره و ماه قادر نبود من تو را دیدم و
شناختم
چیزی که هیچ کس تاب دیدنش را نداشت
و من در برابر ستاره تا بناک زندگیم کور شدم
و من در خواب بیدارم و تو را ندیدم. هر چند که خوابم ابدیست
اکنون که دیگر مجال آشفتگی نیست
گر چه می بینی دکم شکسته و مدام می سوزم
تو را ای عزیز تر از جان تو بیداری
همیشه عشق همین بوده مانند سپیدی خاکستر
تمنایت را دارم مرا از خواب بیدار کن.
بدان که شرح زندگانیم هیچ آسان نیست
ببین چه به سرم آمده چشم هایم از این زمان هراسان بود
مدام از خودم می پرسم ایجا کجاست و من کجایم
ولی با وجود مانده ام و چشمانم را به چشمان تو می دوزم
و دل شکسته ام را امید می خواهم
به گمان اینکه نفس های صبح فردا در راهند
" گمان مانند آفتابی است که از پشت ابر می تابد "
